منتظرش بودم آمد آري آری آمد... خرده خرده و پیوسته... وقتی میومدتمام نیمه شب
آرزو مي کردم: خدایا میشه اونقدر بیاد که مثل دوران کودکیم تا کمر درونش غرق بشم و تا
انتها به درونش فرو برم ...
ولی انگار قرار نیست اون حس تکرار بشه انگار بایدبه همین(۱۰)سانت كه غنيمت است قناعت
كرد و با همان ياد خاطرات گذشته زندگی کرد. . .![]()
ولی خداي مهربونم من نا امید نمیشوم میدانم که روزی فرا خواهد رسید روزي که سرزمین من
از سیاهی و زشتی ها به سفیدی و آزادگی و درخشندگی برف جامه برافکند...
آري خواهد آمد آن طلوع آزادگی وسفیدی زیرا به ذره ذره آمدنش به پیوسته بودنش به آزادگي و
اقتدارش ایمان راسخ دارم.
بعد از یک تاخیر طولانی میخوام دوباره شروع کنم.باورم نمیشه مدت به این طولانی
جیزی ننوشتم...زمان جه سریع میگذره!جالب اینجاست این اولین نوشتم در سال ۱۳۸۸
است البته بازم جای امیدواری هست که هنوز سال تمام نشده![]()
ولی واقعا دلم واسه اینجا تنگ شده بود ولی بی انصافی هم نکنیم واقعا این مدت خیلی
مشغله داشتم ! ولی تمام تلاشمو میکنم که دیگه تکرار نشه
مولانا بعد ازاشنايي با شمس از يك واعظ منبر به يك درويش شاعر و يك عاشق شيدا تبديل
شد , آشنايي شمس و مولانا بيش از دو سال طول نكشيد ولي خاطره او در نوشته هاي
مولانا هميشه زنده ماند.
در درد فراق شمس او مجالس سماع و شعر و رقص برپا كرد و خود را در سماع غرق كرد مولانا
كه گاه رباب مي نواخت ,حساسيتش به موسيقي به حدي شد كه با بانگ آسياب نيز به وجد
مي آمد و شروع به رقصيدن مي كرد گاه سماع چند شبانه روز به طول مي انجاميد و آن را
نماز عشاق مي خواند سما با نواختن نی و زدن ساز دف همراه است, سماع در لغت به معنای
شنیدن آواز خوش و به شور و نشاط رسیدن است.
مولانا در نهايت به اين راز پي بر د كه شمس در وجود خودش بوده است و او بيهوده نشان آن
را از ديگران مي گرفت:
بيدلی در همه احوال خدا با او بود او نمي ديدش و از دور خدايا مي كرد
غزلهای مولوی هر کدامش یک مجلس سماع است و اصلاً مثلاینکه برای مجالس سماع سروده
شده باشد.
گفته اند به هنگام دفن مولانا عده ای از یاران او رقص سماع می کردند چرا که او را عارفی
عاشق می دانستند , مولانا و یارانش را عقیده بر آن بود که باید در درون مردمان، شور و
نشاط ایجاد كردو بدین طریق آن ها را به سوی خدا کشاند.
متاسفانه سماع مولانا را خيلي از فقها و بزرگان دين و صوفيان قبول نداشتن و حرام مي دانستند.
مولانا در طول حيات خود نه طريقتي را پايه گذاري كرد و نه قوانين امروزي سماع را وضع كرد او
بدون هيچ قاعده و قانوني مي چرخيد و مي رقصيد سماع براي او راهي بود به سوي بهشت
دري به سوي آسمان پروازي از زندگي به مرگ و پروازي از مرگ به جاودانگي.

سماع شکر تو گوید به صد زبان فصیح
یکی دو نکته بگویم من از زبان سماع
برون زهر دو جهانی چو در سماع آیی
برون زهر دو جهان است این جهان سماع
اگر چه بام بلند است بام هفتم چرخ
گذشته است از این بام نردبان سماع
به زیر پای بکوبید هر چه غیر وی است
سماع از آن شما و شما از آن سماع

چندروزيست كه بر دفتر خاطراتم گذري مي اندازم ,بر روزهايي كه با گذرشان به وجودم
شخصيت كنوني را بخشيدن و مرا وادار به ادامه زندگي واميد به آينده مي كنند, اين خاطرات
تنها چيزيست كه ازاين گذر عمر برايم بجا مانده است, سال هاي اول خاطره نويسيم,همه چيزو
با تمام جزييات مي نوشتم ولي بعد از يه مدتي خسته شدم وتنها روزهايي رو مينوشتم كه
برام خيلي جالب و مهم بودن الانم كه تمام خاطراتمو به صورت نكته اي مي نويسم
!!!
البته بايد بگم تنها نوشتن نيست كه گذر عمر را براي انسان جاويدان ميكند بيشتر اوقات
عكس وفيلم و "sms" يا هر چيز ديگري كه گذري از زمان را براي انسان زنده كنند اين نقش
را بازي ميكنند.
پس بايد سعي كنيم بهترين خاطرات را از لحظه هاي زندگيمون بسازيم.
تو چي گلم خاطراتتو مينويسي؟؟؟
"حافظ سخن بگوي كه بر صفحه جهان
اين نقش ماند از قلمت يادگار"
" گرچه منزل بس خطرناك است ومقصد بس بعيد
هيچ راهي نيست كان را نيست پايان غم مخور"
"هر آنچه كه آغازي دارد پاياني نيز خواهد داشت اين واقعيت را بپذير تا همه چيز خوشايند شود "
اگر در تمام شرايط زندگيمان اين اصل و قبول داشته باشيم كه شروع هر چيزي روزي به پايان
خود مي رسد هرگز پايان چيزي برايمان دردناك و غيرمنتظره نميشود البته ناگفته نماند كه اين
اصل به اجبار به انسان تحميل ميشه پس چقدر خوبه كه قبلش براي پذيرشش آماده باشيم
نمونه بارزش تولد و ...مرگ ![]()
البته.....!!!!!!
"ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست
هر چه اغاز ندارد نپذيرد انجام"


"من كز وطن سفر نگزيدم به عمر خويش در عشق ديدن تو هوا خواه غربتم"
چقدر خوبه بعضي وقتها يه چند روزي تو سال يا چند هفته اي بريم جايي كه هيچ كس مارو
نشناسه,جايي كه آدماش برات غريبه باشند و مجبور باشي كنارشون زندگي كني ! ! !
نمي دونم تا حالا با اين شرايط برخورد كردي ؟ ؟ ؟
حتما ميدوني چقدر سخته به كسي كه نمي شناسيش وتازه با اون آشنا شدي بخواهي
نشون بدي كه چه شخصيتي داري وبا اون يه رابطه خوب برقرار كني! ! !
شايدزندگي كردن تو اين غربت و غريبي خيلي سخت باشه ومجبور باشي تمام بارهاي
زندگيت را به تنهايي به دوش بكشي وتمام سختي هاي اين سفررا بتنهايي تحمل كني ! ! !
ولي تحمل اين درد غربت وغريبي خالي از شيريني نيست
اولين چيزي كه برات به ارمغان مياره اينه كه باعث ميشه با غربت درونيت آشنا بشي و
خودتو بهتر بشناسي وبه خصوصياتي از خود پي ببري كه تا حالا توانايي ديدن انها رانداشتي! ! !
همچنين اين دوري باعث ميشه دلت براي تمام چيزها و كساني كه قبل از اين سفربرات رنگ
يكنواختي و تكرار گرفته بودند بي نهايت تنگ بشه و تازه اون موقع است كه ميفهمي كه چه
گنج هاي با ارزشي تو زندگي داري ولي تا حالا چشمات قادر به ديدنشون نبوده! ! !
اين سفر باعث ميشه بفهمي كه هنوز زندگي جريان داره و ميفهمي چيزهاي خيلي زيادي
هست كه لازمه تغيير داده شوند وهمچنين به ارزش تمام چيزهايي كه داري پي مي بري و
باعث ميشه كه ياد بگيري روي پا خودت بايستي و وابسته به هيچ كسي نباشي.
" غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم
به شهر خود روم و شهريار خود باشم"
